ثبت نام

امکان عضویت غیر فعال است

نقد و بررسی فیلم پریناز

کارگردان : بهرام بهرامیان

نویسنده : بابک کایدان

بازیگران : فاطمه معتمدآریا، طناز طباطبایی، مصطفی زمانی، فرهاد آئیش، حمید فرخ‌نژاد، مژگان بیات، شبنم قلی‌خانی، فرخ نعمتی، مائده طهماسبی، امیرحسین فتحی، مریم ضیایی

خلاصه داستان : پریناز، دختر هفت ساله ای است که در اثر یک حادثه مادرش را از دست داده است و تنها خاله اش، به دلیل وسواس شدید از نگهداری او سرباز می زند. اما با گذشت زمان خاله اش پشیمان می شود و دنبال او می گردد.

 

درست است که «پریناز» تجربه اول کارگردانی بهرامیان نیست و بهرامیان علاوه بر مدیر صحنه و دستیار کارگردانی در سینما کارگردانی را در سریالهای تلویزیونی‌ای مثل «سقوط یک فرشته» و فیلم سینمایی «آل» تجربه کرده است اما «پریناز» اثری متفاوت از تجربه های پیشین فیلمساز بحساب می آید. «پریناز» اثری نه چندان تجربی است که پس از سالها توقیف توانسته در بخش هنر و تجربه اکران شود.

در سینما هر فیلمی خوب یا بد ،پر نقص یا نزدیک به شاهکار حاوی یک پیام اصلی است. حتی در فیلمنامه های ضد پلات(خرده پیرنگ) هم که روایت متمرکز بر یک سوژه ی اصلی نیست و پیرنگ های متعدد هستند که فرآیند روایت را شکل می دهند یک پیام واحد و یک تم اصلی وجود دارد که هدف اصلی فیلم بشمار می رود.آنچه که فیلم ها را از هم تفکیک و سطح بندی می کند و عیار فیلم ها را مشخص می کند چگونگی روایت است و نه چیسستی آن. اینکه بهرامیان برای مبارزه با خرافه گویی،خرافه پرستی، قشری گرایی و وسواس فکری فیلم ساخته محترم است اما وقتی چگونگی روایت را ترازوی عیار «پریناز» قرار می دهیم کفه ی ضعف های فیلم پایین تر و سنگین تر از هدف اصلی فیلمساز به نظر می رسد. در این مورد می توان به عدم وجود کشش داستانی، سطحی نگری در روایت و باور ناپذیری و مشکلات متعدد شخصیت پردازی اشاره کرد.

بعد از سکانس ابتدایی فیلم و مرگ اتفاقی خورشید، مادر پریناز، پریناز به خاله اش فرخنده تحمیل می شود و فرخنده با وجود وسواسهای شدید فکری و ذهنیت بدی که از خورشید دارد نهایتا نگهداری پریناز را قبول می کند. علی القاعده اینجا مقدمه ی فیلم تمام می شود. از اینجا به بعد در فیلم هیچ اتفاقی جز خرافه گویی های اهالی محل در مورد پریناز مبنی بر اینکه او نظر کرده است و توانایی انجام کار های خارق العاده را دارد نمی افتد. به عبارت دیگر فیلمساز به رو دست نه چندان قوی انتهای فیلم بسنده کرده و بخش اعظم میانی داستان تنها مثالهای متعدد و اغراق آمیزی از تصورات اهالی محل و فرخنده است. تصوراتی که نیمی از آنها می توانند حذف بشوند و با هم جابجا بشوند بی آنکه رودست پایانی دچار تغییری بشود. به عبارت دیگر بعد از به حرف آمدن آن پسر بچه ی لکنت دار و مهیا شدن ناگهانی تاب و وسایل بازی در محله کارکرد دیگر سکانسهای میانی چیست؟ صحنه ای که پریناز نمی تواند به کمر درد کرامت کمکی بکند برای چیست؟ اهالی محل که انقدر زودباور و ساده انگاراند چرا با ناتوانی پریناز در این مورد آن هم در زمانی که خودش را خیس می کند! نظرشان به شکل باورناپذیری برنمی گردد؟ در واقع این صحنه نه به خرافه گویی اهالی،نه به تردیدشان به توانایی پریناز و نه به ارایه اطلاعات بیشتر به مخاطب کمکی نمی کند. اتلاف زمان به نفع رودست پایانی به این مورد محدود نمی شود و در صحنه ای دیگر به شکلی اغراق آمیز شاهد خانواده ای هستیم که از شهر دیگری برای مداوای بیماری سرطان فرزندشان می خواهند پریناز را ببینند. مخاطب چگونه می تواند همانند فیلمساز با این اغراق خارج از روایت همه را ساده انگار و احمق ببیند؟ این ضریب هوشی پایینی که فیلمساز برای شخصیتهایش قایل است تا داستانش پیش برود تفاوت زیادی با ما به ازاهای فیزیکی جامعه دارد و مخاطب را برای همراهی داستانی که در دقایق زیادی اتفاقی برایش نمی افتد و مدام درجا می زند دلسرد می کند. اساساً سوق دادن ذهن اهالی محل به سمت خارق العاده بودن پریناز از روابط علّی طبیعی پیروی نمی کند و تصنع دخالت فیلمساز در آن کاملا مشهود است. مگر نه اینکه طبیعی ترین واکنش به حرف زدن آن پسربچه بعد از تصادف با دوچرخه همان جمله ی یکی از اهالی محل است که می گفت گاهی اوقات این افراد بر اثر شوکه شدن می توانند قدرت تکلم خود را بدست بیاوند؟ واقعیت این است که علت اصلی بی توجهی مابقی افراد به این جمله و پیگیری اینکه چه کس دیگری سوار بر دوچرخه بوده دخالت مستقیم فیلمساز است و نه پایین بودن معدل توانایی ادراک اهالی محل.

همه این صحنه های اضافی و بی رمقی روایت با افرادی گنگ و ناشناخته همراه است. وقتی اسم فیلم «پریناز» است و مهم ترین وجه اشتراک شخصیتها و بهانه اصلی روایت این دختر بچه است انتظار می رود همانند مورد مشابهی مثل فیلم نفس با جزییات این دختر بچه آشنا شویم که این اتفاق درمورد پریناز نمی افتد. علت اصلی این همه سکوت پریناز به جز فضاسازی برای خرافه گویی اهالی محل چه می تواند باشد؟ خب مخاطب از خارق العاده نبودن پریناز اطمینان ندارد، خود فیلمساز که می داند! وقتی در پایان فیلم متوجه عادی بودن پریناز می شویم با سوالاتی نظیر اینکه چرا از پشت در ماندن در یک شب بارانی نمی ترسد و گریه نمی کند چه می توان کرد؟ چرا نسبت به مسایل اطرافش هیچ واکنشی نشان نمی دهد؟ درونگرا بودن را نمی توان به حس هایی چون ترس، اضطراب، ناراحتی و …. تا این میزان تعمیم داد. در نفس اساساً روایت از طریق خود نفس صورت می گیرد و مخاطب با همه ویژگی های شخصیتی او مثل خیال پردازبودنش آشنا است. درست است که پریناز همه مسایل را متوجه نمی شود اما با توجه به درک خودش طبیعی است که واکنشی از خود نشان بدهد. این هم از دیگر مواردیست که نه به خاطر نظام علّی طبیعت که به خواست فیلمساز اتفاق افتاده آن هم به این علت است که نکند پریناز از کیفیت روابط مادرش چیزی بگوید و فیلم آنجا که نباید، تمام شود. در مورد فرخنده به غیر از اعتقادات مذهبی اش و وسواس فکری اش چیز بیشتری نمی دانیم. به خصوص در مورد کیفیت روابط او و خورشید و اینکه بعد از این همه سال چرا خورشید حتی در حد یک جمله به فرخنده چیزی در مورد ازدواجش نگفته است. دیگر اینکه انگیزه ی فرخنده از روایت کل داستان فیلم برای برادرش چیست؟ داوری میزان خلوص ایمانش؟ اصلا نظر برادری که در زندگی هیچ کدام از شخصیتها هیچ نقشی نداشته و فلسفه حضورش چیزی بیش از مخاطب روایت فرخنده قرار گرفتن نیست چه اهمیتی دارد؟ دیگر شخصیتها هم واقعی نیستند. کاراکتر دوچرخه ساز که اهالی محل او را متجاوز می دانند و در نهایت به یکباره یک قربانی معرفی می شود چرا بعد از دیدن یک دختربچه تنها، وقتی حس حمایتش گل می کند با وجود آن حرفهایی که در موردش می زنند سوالی از پدر و مادر پریناز نمی پرسد و او را به خانه اش می برد؟ یعنی تا این میزان از خرافه به ستوه آمده یا او هم مانند مابقی اهالی از خنگی مفرط رنج می برد؟

سکانس پایانی فیلم هم که می توانست تنها برگ برنده ی فیلمساز باشد با سهل انگاری هر چه بیشتر فیلمساز برگزار می شود. رو کردن واقعیت ها و رو به رو کردن مخاطب با اطلاعات جدید باید در لایه های زیرین روایت صورت پذیرد. اینکه در پایان به یکباره همه وقایع داستان توسط یک شخصیت فرعی زیر سوال می رود و با چند جمله دیالوگ همه چیز وارونه می نمایاند راه رفتن بر لبه پرتگاهیست که اتفاقا فیلمساز به این پرتگاه می افتد. باور ناپذیری عوض شدن تمام تفکرات فرخنده در مورد خورشید با دیدن یک مرد نامتوازن فیزیکی این سوال را در ذهن پررنگ تر می کند که چرا این بازگشت باید تا لحظه پایانی فیلم به تعویق می افتاد؟ مگر نیامدن پدر خورشید به خاطر مانعی در روند داستان بوده است؟ «پریناز» با همه این ویژگی ها و به لت حرکت در سطح و سهل انگاری های فراوان در فرآیند روایت، در ذهن نمی ماند و پرونده اش زودتر از تیتراژ پایانی در ذهن مخاطب بسته می شود. شاید سالها بعد تنها نکته ای که در مورد فیلم در اذهان مخاطبان جدی سینما باقی بماند توقیف چندساله این فیلم باشد.

 

منتقد: محمدحسین گودرزی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *