ثبت نام

امکان عضویت غیر فعال است

نقد و بررسی فیلم مالاریا

کارگردان : پرویز شهبازی

نویسنده : پرویز شهبازی

بازیگران : ساعد سهیلی، آزاده نامداری، ساغر قناعت، آذرخش فراهانی، سیامک ادیب، علیرضا استادی

خلاصه داستان : این فیلم داستان دختر و پسری است که در تهران‌گردی‌های خود با مردی برخورد می‌کنند که مشکلی دارد، آن‌ها سعی می‌کنند راه حلی برای این مشکل پیدا کنند.

 

پرویز شهبازی کارگردان خوبی است، او چند فیلم خوب و یک فیلم تاثیرگذار در کارنامه‌اش دارد، کارگردانی که به وضوح دغدغه‌های خود را در فیلم‌هایش به نمایش می‌گذارد و همیشه تلاش کرده تا بتواند مخاطب را نیز با خود همراه کند، البته که در این راه به طور کلی موفق هم بوده است و توانسته جای خود را در دل مخاطبان باز کند، شهبازی پس از ساخت «دربند» و چند سال دوری از سینما، این بار با فیلم «مالاریا» بازگشته، فیلمی که به نظر می‌رسید به دلیل وجود نام شهبازی به عنوان کارگردان و البته بازیگرانی که به همراه خود هیجان و حواشی را می‌آورند، همانند حضورش در جشنواره، حضوری همراه با حاشیه بر روی پرده نقره ای داشته باشد، که تا حدودی نیز این امر میسر شد، اما آن چنان که باید و شاید، نتوانست، و یا حداقل در روز‌های ابتدایی اکرانش موفق نشد پای مخاطبان زیادی را به سینما باز کند

شهبازی در دو فیلم «نفس عمیق» و «دربند» به وضوح دغدغه اش درباره جوانان را به تصویر کشید، در اولی کاملا رو به جلو و متفاوت عمل کرد، و در دومین اثر، آرام تر، با حوصله تر و البته به روشی دیگر منظورش را به بینندگان عرضه نمود، اما چیزی که در همه این آثار و البته آخرین اثرش نیز مشخص است، این است که جوانان فیلم های شهبازی به دنبال زندگی هستند، تغییر می خواهند و برای این‌ها شاید دست به هر کاری نیز بزنند، یکی خودش وارد عمل می‌شود و یکی دیگری را دسیسه می‌کند تا به هدفش برسد، فیلم های رئالی که از دل جامعه بیرون آمده‌اند و شخصیت‌هایش در همین نزدیکی زندگی می‌کنند، اما شهبازی در فیلم جدیدش «مالاریا» داستان را کمی متفاوت تر جلوه داده است، او در دو اثر قبلی که دغدغه آن‌ها نیز با مالاریا همسو است، تهرانی را برای بیننده به تصویر کشیده که برای جوانان تازه واردی که می خواهند راه جدیدی در آن برای خود بگشایند و خم و چم آن را نمی‌دانند، شهری خطرناک و بی رحم است، و آن‌ها را وارد اتفاقاتی می‌کند تا آن قدر دست و پا بزنند و غرق شوند، حال یا به دست خود به پرتگاه بروند و یا دیگران عاملی برای سقوط آن‌ها شوند، کاری که شهبازی در «نفس عمیق» به خوبی آن را انجام داد و در «دربند» هم تا حدودی موفق بود، اما «مالاریا» را از راه دیگری شروع کرد، به همان جایی که می‌شد حدس زد ختمش کرد، اما در میان این شروع و پایان به هیچ وجه نتوانست آن طور که باید و شاید مخاطب را درگیر کند، شخصیت هایش را شکل دهد و درامی باورپذیر به بیننده ارائه دهد. در واقع «مالاریا» موفق نمی‌شود کشمکش داستانش را برای مخاطب به تصویر بکشد و مهمترین مشکل فیلم نیز همین باور پذیر نبودن شخصیت‌ها، عمل‌ها و عکس العمل‌هایشان است.

«مالاریا» شروعی معما گونه و کاملا مینیمالیستی در دادن اطلاعات دارد، صحنه ای که چندان طول نمی‌کشد و پس از آن کارگردان به سراغ شخصیت‌هایش می‌رود، مرتضی (ساعد سهیلی) و حنا (ساغر قناعت) پسر و دختر جوانی هستند که ما آن ها را در میان ریل راه آهن و منطقه ای کوهستانی مشغول گشت و گذار و فیلمبرداری با دوربین موبایل می‌بینیم، و پس از این صحنه آن‌ها به کنار جاده ای کوهستانی می‌آیند و تلاش می‌کنند تا ماشینی را متوقف کنند و با آن به تهران بروند، و سر انجام موفق می‌شوند ماشینی که راننده اش شخصی به نام آذرخش (آذرخش فراهانی) است را متوقف کنند و با او راهی تهران شوند، تا همینجا مشخص می‌شود که بیننده قرار است تا پایان فیلم با این شخصیت ها همراه شود، و حس کند که قطعا اتفاقاتی برای آن‌ها خواهد افتاد و آن‌ها وارد چالش‌هایی خواهند شد، و تا همین جا نیز سوالاتی در ذهن بیننده ایجاد شده است، و بیننده به این امیدوار خواهد بود که در ادامه به سوالاتش پاسخی مناسب داده شود، زیرا وظیفه فیلم در این جنس از فیلم ها این است که پاسخ سوالات اصلی ایجاد شده را بدهد، پاسخ این که شخصیت‌هایش چرا فرار کرده اند، از کجا فرار کرده اند و به چه قصدی به تهران می‌روند، اتفاقی که هرگز در «مالاریا» رخ نمی‌دهد و تنها سوالات مطرح می‌شوند، دیری نمی‌گذرد که آذرخش مجبور می‌شود تا به مرتضی و حنا در شهری غریب و بی رحم کمک کند، بزرگترین تفاوتی که شهبازی با دو اثر قبلی هم جنس با این فیلم ایجاد کرده، همین است، شخصیتی پیدا می‌شود که قرار است بی هیچ چشم داشتی کمک کند، تا اینجا می‌توان روند فیلم را قبول و از ایرادات جزئی آن نیز چشم پوشی کرد، اما دقیقا در همین اوایل فیلم و جایی که دیگر آذرخش به مرتضی و حنا پناه داده، و قصد کمک به آن‌ها را دارد، طی اتفاقی که رخ می‌دهد و پدر حنا با آذرخش تماس می‌گیرد و او را متهم به آدم ربایی می کند و تهدید‌هایش شروع می‌شود، فیلم از دست می‌رود، دیگر نه منطقی بین روابط می‌توان یافت و نه منطقی برای عمل و عکس العمل‌های شخصیت ها، نه منطقی برای دوربینی که گاهی تبدیل به دوربین موبایل می‌شود و عمل فیلمبرداری را انجام می‌دهد.

در واقع این نقطه را اگر بتوانیم نقطه ای در نظر بگیریم که باید مسیر قصه را عوض کند، و قصه رو به جذاب تر شدن برود، پس در ادامه به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌توانیم ببینیم، اما گویا شهبازی در نمایش خواسته‌هایش عجله داشته و نتوانسته بعضی از اتفاقات کاملا بی تاثیر فیلم را حذف کند و در عوض تمرکز بیشتری روی اتفاقات و شخصیت‌های تاثیرگذار فیلمش داشته باشد. او پی در پی اتفاقات ناگواری را برای شخصیت‌ها در نظر گرفته، اما بدون اینکه بتواند به خوبی حتی یکی از آن‌ها را حل کند و یا حتی شخصیت را به طور کامل در آن گرفتار نماید، سراغ مشکل بعدی رفته است، سرگردانی ای که همیشه در میان شخصیت‌های فیلم‌های شهبازی دیده می‌شد، و آن ها را در میان مشکلاتشان به طور منطقی رها می کرد، این بار کاملا به مخاطب منتقل می‌شود و فیلم دیگر قادر نخواهد بود تا بیننده را به دنبال خود بکشاند، او این بار شهر را از بی رحمی در آورده و این بی رحمی را به اتفاقات نسبت داده است، و حتی در بخش‌هایی از فیلم شخصیت‌هایش را بی رحم کرده، اما در راه اینکه بتواند مخاطب را قانع کند، به هیچ وجه موفق نبوده است. حنا به عنوان شخصیت اصلی داستان که از خانه فرار کرده (جایی نا مشخص که عنصری ثابت در فیلم‌های شهبازی است) پس از آن که متوجه می‌شود پدر و برادرش به دنبال او هستند و حتی جای مخفی شدنش را نیز پیدا کرده اند، رفتار‌هایی دور از ذهن انجام می‌دهد، او با دوست پسر خود که به همراه او فرار کرده، به گردش و تله کابین سواری می‌پردازد، با گروه موسیقی مالاریا که آذرخش در آن فعالیت دارد همراه می‌شود و در جشن توافق هسته ای شرکت می‌کند و در همه این مواقع سرخوش و خوشحال مشغول گرفتن فیلم با دوربین موبایلش است، (کاری که شهبازی برای راحتی خود در فیلمبرداری صحنه های شلوغ انجام داده و توانسته با دوربینی کوچک که کمی بی‌کیفیت تر از دوربین‌های استاندارد است قسمت‌های سخت فیلمبرداریش را انجام دهد، و البته هدفش این بوده که از این حرکت شخصیت اصلی برای پایان بندی فیلمش استفاده کند، که موفق هم نشده است، ولی کار خود را راحت کرده، که در حالت کلی اتفاق بدی نیست، اما کمک شایانی هم به فیلم نمی‌کند) و در عین حال، همواره در حال تصویرسازی پدر و برادری سخت گیر و غیر منطقی برای بیننده است، و این تناقض رفتار و گفتار به شدت آسیب زننده است و اگر قدرتی در کلام فیلم وجود داشته باشد، آن را از بین می‌برد، شخصیت حنا، گیج و سردرگم است، سردرگمی‌ای که به پیش بردن روند فیلم هیچ کمکی نمی‌کند و تنها بر ضعف‌های فیلم می‌افزاید، رفتارهای او در زیر فشارهای فراوان و به عنوان دختری که فرار کرده و هیچ پناهی ندارد، توجیهی منطقی نمی‌تواند داشته باشد و این کاراکتر به کل از دست خواهد رفت.

شخصیت‌های دیگر فیلم، (البته به غیر از آذرخش که پرداخت خوبی دارد)، شخصیت‌هایی بدون تاثیر هستند که در اصل ماجرا باید تاثیرگذار می‌شدند، اما به دلیل تعریف نامناسب آن‌ها در نقش‌هایشان و کارهای غیرمنطقی‌ای که انجام می‌دهند، به طور کلی باورپذیری خود را نزد بیننده از دست خواهند داد، مرتضی که با حنا به تهران فرار کرده، پس از یک جر و بحث مفصل با حنا در مقابل پاسگاه، که با فحاشی و عصبانیت بی حد و حصر او همراه می‌شود، حنا را ترک می‌کند و با توجه به حرکاتی که پیش از این نیز از او دیده‌ایم، امیدی به بازگشتش نیست (که ای کاش باز نمی‌گشت و یا با بهانه و دلیل محکمی باز می‌گشت) طی یک تماس تلفنی با حنا، وقتی که حنا با تمام مشکلاتش (پدر و برادرش به دنبال او هستند و او را تهدید کرده اند، دوست پسرش او را ترک کرده و جایی برای ماندن ندارد) در تهران مشغول گشت و گذار با سمیرا (آزاده نامداری) است، موفق می‌شود تا حنا را راضی کند که مجددا با هم به ادامه این گشت و گذار بپردازند و به تله کابین سواری می‌روند، در واقع نه عصبانیت مرتضی قابل قبول است و نه این بازگشت کودکانه اش، و در ادامه همین شخصیت پردازی بد، در جایی مرتضی با آذرخش درگیر می‌شود و به او توهین می‌کند، ولی در ادامه بدون اینکه حتی بیننده بداند و ببیند که اتفاق خاصی بین این دو افتاده است، رفیق گرمابه و گلستانش می‌شود و با او به بانک می‌رود، در اجرای خیابانی آذرخش شرکت می‌کند و شبی را با او و حنا در کارخانه ای که پر از مردهای سیبیل کلفت و بی خانمان است می‌گذراند، همین صحنه کارخانه، صحنه ای است که حتی در بدترین حالت سینمای شهبازی هم نمی‌توان توقعش را داشت، دختری که کاملا مشخص است دختر است، با گذاشتن یک کلاه گیس، پوشیدن پیراهنی پسرانه و گذاشتن کلاهی مردانه، به عنوان یک مرد وارد فضایی می‌شود که پر است از انسان‌های بی خانمان که قطعا هیچ امیدی به امنیت آن جا نیست، و مرتضی که نشان داده بسیار غیرتی و متعصب است، راضی به این می‌شود تا آن‌ها در آن جا بمانند، و این تناقضات و رفتارهای بچه گانه، آن چنان مخاطب را از خود دور می‌کند که دیگر امیدی به بازگشت نیست. عملی که می‌توانست فیلم را بهتر کند، این بود که شخصیت سمیرا به کل حذف و تمرکز روی شخصیت‌های اصلی بیشتر می‌شد، سمیرا با بازی بسیار بد آزاده نامداری، گویا دختری منظم و مرتب و فعال است، آذرخش از خوب بودن او می‌گوید و او را گره گشای کارها می‎نامد، و می‌توان فهمید که سمیرا نیز گوشه چشمی به آذرخش دارد، اما در صحنه ای که آذرخش را دستگیر می‌کنند، عکس العمل سمیرا خنده دار است، او نه خود را به آب و آتش می‌زند و نه حتی می‌توان نگرانی را در چهره اش دید، و هنگاهی که به پاسگاه می‌رسد، بسیار غیر منطقی، مرتضی و حنا را در ماشینش تنها رها می‌کند و می‌رود تا آذرخش را نجات دهد، عملی که نه با نظم و دقت او سازگار است و نه با نگرانیش در مورد آذرخش، شخصیت‌های پدر و برادر حنا نیز رفتاری غیر منطقی و دور از ذهن دارند، پدر و برادری که احتمالا راهی طولانی را به تهران آمده اند تا حنا را بازگردانند، و گویا بسیار عصبانی هم هستند، هیچ کار خاصی نمی‌کنند، و تنها در صحنه ای که آذرخش و سمیرا از طریق تماس تصویری با یکدیگر در ارتباطند، پدر حنا دیالوگ هایی بی تاثیر می‌گوید، و رفتاری از خود نشان می‌دهد که کاملا متناقض با شخصیتی است که از ابتدا برای بیننده تصویر شده است. سیر این رفتارهای غیر منطقی از ابتدا تا انتهای فیلم ادامه دارد و به یک یا دو مورد ختم نمی‌شود، در مورد گروه موسیقی مالاریا که آذرخش یکی از اعضای آن است، حرفی نمی‌توان زد جز اینکه حضور آن ها تنها برای یک اجرای خیابانی دور از ذهن و البته دادن کلاه گیس به آذرخش و جور کردن پول کرایه خانه او بوده است، حضوری بی تاثیر و زمان بر. شاید شخصیت آذرخش را بتوان به عنوان نکته مثبت فیلم در نظر گرفت، شخصیتی که با بازی خوب آذرخش فراهانی، یک کاراکتر واقعی را به نمایش گذاشته است، و اگر چند صحنه بدی که در فیلم برایش نوشته شده بود را نادیده بگیریم، آذرخش می‌تواند یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های سینمای ما باشد، کسی که در «مالاریا» زبان گفتار شهبازی را تغییر داده است، شخصیتی که در میان تمام بدی‌ها و سیاهی‌ها، می‌تواند خودش باشد و به دیگران کمک کند، از بند دنیا رهاست و زندگی خوبی ندارد، اما در اعماق وجودش خوشحال است، آذرخش فراهانی به خوبی از پس اجرای این نقش برآمده است.

شهبازی در «مالاریا» قصد این را داشته تا نقدهایی نیز به رفتار‌ها و برخوردها در اجتماع داشته باشد، کاری که آن قدر گل درشت انجامش داده که قدرت تاثیرگذاری ندارد و نمی‌تواند بیننده را درگیر کند، دیالوگ‌هایی که افسر پلیس به مرتضی و حنا می‌گوید شبیه نصیحت‌های خنده دار تیزرهای تلویزیونی است و دیالوگ‌هایی که بین آذرخش و رییس بانک رد و بدل می‌شود نیز تبدیل به شعارهایی در حمایت از قشر هنرمند شده اند و طبیعتا بیشتر خنده دار به نظر می‌رسند تا اینکه تاثیر گذار باشند. پایان بندی فیلم، یکی دیگر از نقاط ضعف آن است، پایانی که جذاب است، اما منطق ندارد، فیلم و فیلمنامه اش، که در دستان کارگردان قرار دارند باید بتوانند جواب سوالاتی که در لحظه لحظه صحنه پایانی به وجود می آیند را بدهند، این که چگونه مرتضی و حنا به آن جا رسیدند، چرا با آن همه فشار و مشکل که روی سر آن ها ریخته بود، اینقدر راحت وارد ساختمانی متروک شدند و خوش و خرم مشغول فیلمبرداری و شوخی و کارهای دیگر شدند، چگونه توانستند قایق را به دست بیاورند، قایقی که مرتضی اذعان کرد کرایه اش گران است، آیا کسی آن جا نبود که بتواند جلوی مرتضی و حنا را بگیرد، تا حداقل بی اجازه قایق را بر ندارند، یا اگر آن جا منطقه ای تفریحی بود، شخص دیگری در آن جا وجود نداشت، همه این‌ سوالات به وجود می‌آیند، چون خود فیلم آن‌ها را به وجود آورده، اما پاسخی به آن‌ها نمی‌دهد، زیرا احیانا شهبازی درگیر فضای متروک و خاص صحنه آخر فیلمش و قابی که برای آن در نظر گرفته، شده بوده ، و تمام منطق‌ها را برای رسیدن به آن زیر پا گذاشته است، در صحنه پایانی جایی که حنا از خود فیلم می‌گیرد و می‌خواهد به آب بپرد، مرتضی به او قول می‌دهد که پس از پریدن، او را خواهد گرفت و هیچ جای نگرانی‌ای وجود ندارد، حنا در جایی نشسته که مرتضی را می‌بیند، حنا به درون آب می‌پرد، اما خبری از مرتضی نیست، اگر حنا دیده باشد که مرتضی او را رها کرده و رفته(کاری که پیش از این هم انجام داده بود) پس به هیچ وجه راضی به پریدن در آب آن هم در منطقه‌ای متروکه نمی‌شده است، اگر مرتضی نرفته و حنا را رها نکرده، چرا او را نجات نمی‌دهد، و اگر مرتضی شنا بلد نبوده و توانایی نجات دادن حنا را نداشته است، چرا دروغ گفته و راضی به این شده تا جان هر دوی آن ها به خطر بیفتد، و در حالتی دور از ذهن، اگر هر دوی آن‌ها نجات پیدا کرده اند، چرا کارگردان این همه برای صحنه پایانی فیلم وقت گذاشته و تلاش کرده است، و اگر هدفش این بوده که پایان را باز بگذارد تا بیننده را درگیر کند، به هیچ وجه موفق نبوده است، اما هم چنان این حضور این بحث که شهبازی این پایان را برای فیلمش در نظر گرفته تا بتواند مکانی متروک و جذاب و قابی دیدنی را در پایان بگنجاند، بسیار پر رنگ و قوی است، زیرا نه جنس فیلم به این همه معما می‌خورد و نه نیازی به به این همه دست و پا زدن بیهوده بوده است، چون پایه ریزی درستی برای این موضوع از ابتدای فیلم انجام نشده است، و حتی اگر همه این‌ها را کنار بگذاریم و بتوانیم این پایان غیر قابل قبول را، قبول کنیم، نمی‌توانیم این را بپذیریم که این پایان کمکی به فیلم خواهد کرد، گره ای را خواهد گشود، یا پاسخی به تمام سوالاتی که در طول فیلم ایجاد شده، خواهد داد.

در نگاهی کلی، «مالاریا» فیلمی است که می‌توانست خوب باشد، اما ضعف‌های فراوان فیلمنامه و شخصیت پردازی و نبودن منطق در رفتارها، گره‌ها و عمل و عکس العمل‌های شخصیت‌ها و مهم تر از همه این‌ها ندادن پاسخ‌های مناسب به این همه تناقض و سوال، باعث شده تا فیلم نتواند تاثیرگذار عمل کند و رابطه‌اش را با مخاطب از همان دقایق ابتدایی از دست بدهد، فیلمی که نه در رساندن پیام‌هایش موفق است، و نه در نمایش یک موقعیت خاص از جوانانی که هر کدام به نحوی گرفتار و پر دغدغه هستند، «مالاریا» گامی رو به عقب برای شهبازی است، فیلمبرداری گاها خوب و دیدنی هومن بهمنش و کارگردانی گاها خوب شهبازی نیز، نتوانسته کمکی به خوب بودن فیلم بکند، در نهایت «مالاریا» زور ندارد، تلاش می‌کند، اما آن قدر گنگ و بی منطق است که نمی‌تواند به درستی حرف بزند، اگر هدف شهبازی ساختن سه گانه ای با موضوعاتی همسو بوده باشد، فیلم آخر، هم پایانی بد برای این سه گانه و هم اثری بد در کارنامه شهبازی است.

 

منتقد: عباس نصراللهی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *